فروشگاه زنجيرهاي آزاد اسلامي شعبهي كرمانشاه
دانشجویان انقلابی کرمانشاه
تو تنها آن هنگام "دانش" ميجويي كه كليت "دانش" را در برابر يكپارچگي و بتوارگي "دانش" قرار دهي.
دانشگا نقطهي برخورد ايدئولوژي و آگاهياست، ايدئولوژي به عنوان آگاهي كاذب
پوشانندهي روابط توليد و توزيع علم در دانشگا در نقطهي مقابل دانش قرار گرفته است. چنين است كه در دانشگا هر چيزي رنگ و بويي از ايدئولوژي دارد: شما در ورودي بايد الزام ورود خود را به حافظان نظم اثبات كنيد. پرسش بنيادين اينجا مطرح ميگردد: چرا ورود به "دانشگاه" بايد با الزاماتي همراه باشد؟ دانشگاه يك ساختار انضباطي صرف است و در حكم نمايهاي از همهي تضاد طبقاتي اقتصادي-جنسي موجود خود را به عنوان چنين ساختاري بازمينماياند.
آنجا حقيقتاً نه "دانش"گاه بلكه "ايدئولوژي"گاه است. براي ورود بايد براي دژبانيها توجيه ايدئولوژيك داشته باشيد.
پر بيراه نيست كه صفدري (رياست سابق دانشگاه آزاد کرمانشاه) بارزترين فعاليت خود را تبديل دانشگاه به گورستان معرفي ميكند{اشاره به دفن اجساد در محوطهی دانشگاه}. مرگ، پيش از صفدري هم در دانشگاه بود. آنوقت دانشگاه يك گورستان غير رسمي بود. اما "ايدئولوژي" براي انجام وظيفهاش به يكساني نمادين با "فرهنگ" نياز دارد. "مرگ" با بخشنامهها، آيينها، دار و دسته راهاندازي ها هنوز هم نياز به يك بيان مستقيم داشت: صفدري با وارد كردن رسمي مؤلفهي "مرگ"، فضاي مرگبار و مرگزدهي دانشگاه را نمادين كرد. اكنون مرگ نمادين در دانشگاه با بازتعريف خود به مثابه فرهنگ هر فاجعهاي را در حضور خود توجيه ميكند. جايي كه شبح "مرگ" حكم ميراند جايي براي ارضا نيست.
فرهنگ با رمزگذاري اين مؤلفه ميل را در خود با مرگ مترادف ميكند. ميل همسان با مرگ(فرهنگ) براي توضيح ساختاري پديد ميآيد كه هزاران انسان تحت نام "دانش"جو براي "ميل" و "آگاهي" به آن وارد ميشوند.
ساختار خود را چون هيولايي بلعگر "ميل"، هضمگر آن با "ايدئولوژي"، دفعگر "مرگ" و توجيهگر اين با "فرهنگ" مينماياند. صفدري هنر خود را انجام كامل اين وظيفه عنوان ميكند، اما هنر بزرگتري كه صفدري به آن اشاره نميكند تشديد است، صفدري به عنوان كاريكاتوري مسخره از ادارهكنندگان واقعي دانشگاه، جهنمي مجسم را در تپههاي جنوبي كرمانشاه مشرف به شهرك ژاندارمري پديد آورده است.(واژهي ژاندارمري خود گوياي جو خفقانآور دانشگاه است)
گويا صفدري براي پديد آوردن چنين جوي از توصيفات رايج در متون ادبي دربارهي جهنم حداكثر استفاده را كرده است. آنجا هيچ "دانش"جويي حقي براي داشتن "دانش" ندارد! پر واضح است كه حقي هم براي ابراز آن به رسميت شناخته نميشود. دختران "دانش"جو در وضعيتي بردهوار بايد از كهن الگوهاي جامعهي مردسالار وحشي ماقبل باستاني پيروي كنند. بزرگترين قربانيان همينها هستند: آنها براي گرم كردن بازار دانشگا بايد جاذبهي حنسي را به دلايل ورود به ساختار اضافه كنند. آنجا يك بردهخانهي جنسي است، نيروهاي موسوم به حراست(آنها در حقيقت از چه چيزي حراست ميكنند؟) با بدنهاي ورزيدهي مردانه و چهرههاي خشن فضاي ترور و وحشت را در دانشگا بوجود ميآورند. آنها نگهبانان جهنم اند. اما ديگر به آنها هم اعتمادي نيست، خود "كنترل" هم بايد نمادين بشود، دوربينها و اخيراً دستگاههاي استراق سمع از تپههاي جنوبي شهر كرمانشاه يك جهنم تمام عيار ساختهاند. آنجا يك گورستان كامل است. شايد اگر صفدري هم اندك بهرهاي از "دانش" داشت و مفهوم كردههايش را مي فهميد ميتوانست با گزارش آن به مافوقهايش مزدي بالاتر از آنچه اكنون در كاسهاش گذاشتهاند دريافت كند.
سوي ديگر اين طناب "دانش"جوها هستند. آنها در تلهي "ميل" افتاده و به كام "مرگ" فرو ميروند. اين پروسه براي "دانش"جويان هزينهي مادي هم دارد: هزينهي گذراندن چهار ماه از سال در دوزخ تپههاي جنوبي شهر چيزي نزديك به حقوق كامل دو ماه يك شهروند متوسط كرمانشاهي است. معترضين به اين وضعيت هم مانند نمونههايي كه هر روز مشاهده ميكنيد به جهنم ديگري به نام "ديزل آباد" فرستاده ميشوند، جايي كه در پذيرش دانشجو(البته به صورت رايگان) با دانشگا آزاد و ساير دانشگاها در رقابت است. اين جنگ بتهاست، در ديگر جاهاي كرمانشاه و همهي شهرها مشاهدهشان ميكنيد.
فروشگاه زنجيرهاي آزاد اسلامي مرگ ميفروشد، ديزل آباد مرگ هديه ميدهد.
"دانش" در "دانشگاه" نيست، "دانش" در دانشگا به گا رفته، اگر به "دانشگاه" ميآييد فريب " ه " آخر را نخوريد.

